تبليغاتX
برای آنکه دوستش دارم

تقدیم به تک ستاره زندگیم






يکسال گذشت...

گم کرده ام که سال، واحد زمان است يا مسافت! من به اندازه يکسال از چيزهايي دور شده ام و به اندازه يکسال به چيزهايي نزديکتر شده ام... فکر مي‌کنم اگر در همين نقطه از مدار سال ،در حاليکه به روبرو نگاه ميکنم، به آن چه پشت سر گذاشته ام فکر کنم چقدر دلتنگم...

پس يکسال گذشت از دلتنگي هاي من... از آخرين بار که از بازار تجريش خريد کردم... از آخرين تئاتري که در سالن اصلي تئاتر شهر ديدم... از آخرين نهار در کافه نادري... از حس گرم آغوش پدرم و از نگاه نگران و مهربان مادرم از پشت شيشه سالن انتظار فرودگاه ... يکسال گذشت ... از آخرين نگاه تو در پاگرد پله ها... و از تمام آدمها و حسهاي غريب و آشنايي که در خيابانها و کوچه هاي شهر جا گذاشته‌ام.فکر ميکنم اگر همين امروز با يک چرخش ۱۸۰ درجه اين مسير را برگردم آيا دلتنگي هاي من تمام ميشود؟...حالا براي نشستن در کافه ي رو ميدان نقش جهان دلتنگم... و براي نشستن در سبزه‌هايش... حالا به آخرين باري که قهوه خورديم فکر مي‌کنم. و به اولين باري که محو تماشاي سي و سه پل شدم. دلم براي صداي زاينده رود سر ظهر تنگ مي‌شود... براي چراغهاي اطراف آن در شبها و براي آنهايي که در تنهايي‌هاي من همراهم بودند... براي روزهاي سخت کار... و براي حس شنيدن زنگ تلفن از راه دور... براي اين آدمها و حسهاي غريب و آشنا.... مي بيني؟ انسان موجود دلتنگ عجيبي است! هميشه دلتنگ فاصله هاست... و هميشه ميخواهد برسد... و ميخواهد دور بشود و ميخواهد خاطره سازي کند تا بتواند خاطره بازي کند ... انسان موجود دلتنگ عجيبي است...

 

نوشته شده توسط محمد رضا | لينک ثابت | موضوع: |

طنین شوم

ناگهان، صدای باد در گوشهایم می پیچد، و طنینی هولناک را یکباره در وجودم بیدار می سازد
نمی دانم که آیا این مشیت يار است
یا دعای خیر پدری دلسوز بدرقه راهم نبود؟
شاید هم گناهان زمینی بدین طریق می بایست پاک گردند
به هر حال، کسی نمیداند
و در این میان، و شوم ترین لحظه، امروز تنها تو در برابرمیهنگامی که با یاد تو زنده ام، وجودم گُر می گیرد از عطر گلهای نسترنی که پیش از این عاشقی، آنها را به دریا سپرده بود
و این، عادت بودنت را دوباره و دوباره در قلبم زمزمه می‌کند،
یاد خوب گرمی نگاه بی پایان تو بود که مرا تا اینجا کشید،
تا دشتهای آبی خاطره و دریاچه خیال،
خیالهای سپیدی که از خاطرات خوش کودکان در حیاط مدرسه عاشقی، مي‌‌شود آموخت
و بر پرهای رنگارنگ شاپرکهای باغ، حک کرد
و ذهن پردرد خود را با گرمی رنگهای آن التیام بخشید
و من خسته و خسته، باز هم با یاد صدای گرم تو، بیتی می نویسم بلکه بیائی
و مرا از موهبت این خبر بد نجات بخشی
اما چه کنم که محال است، محال
نمی شود که در را باز کنم و تو را در پیش رو بینم،
گرمی آغوشت را از نزدیک احساس کنم و نگاه بی مرزت را تجربه
یعنی، این در هیچ وقت به رویت باز نخواهد شد
چون این تویی که نیستی و نخواهی بود، اما،
یادت، وجود بی وجودم را از خود بیخود میکند و
صلابت چشمانت را به من گوشزد
چشمانی که با جرقه ای کوچک، احساسات سرد و یخ زده ام را به گرمای آتش محکوم کرد
و وجودم را ذوب
منی که از آن جز قندیلهای نقره ای افکار دست نیافتنی چیزی نمامده بود
و بازهم تو بودی
که پایداری خون را در رگهای نجوشیده ام صیقل دادی
و به من اثبات کردی که هستم،
هستم تا زندگی و تا سرانجام آرزوهایم
و هنوز هم همواره به من می آموزی که هیچ خبری نمی تواند شوم باشد
جز دوری دلهایمان

نوشته شده توسط محمد رضا | لينک ثابت | موضوع: |

تو همانی ...

دوستت دارم

تو هما نی که گفتی : دل مهربانت را در مقابل من به آهن به سنگ بسپار


و مرا به سرخی خون دل شقایق


اما من جز به تو دل به کسی نمی دهم این دل فقط مال توست

 
فقط دوستم بدار و ترکم نکن

 
روز رفتنت روز مرگ شقایق ..روز زردی دل سبز من است

دوستت دارم

 

تو همانی که می گفتی : من در عالم سرد خودم باید آنقدر تنها بمانم

 
و آنقدر تنها بگریم که تمام نوشته هایم بوی باران بگیرد


اما من می گویم که سردی دلت را به من بسپار و گرمی دل من از آن تو


...فقط بدان که با یک دل سبز

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا | لينک ثابت | موضوع: |

از کجا میبینی منو

نوشته شده توسط محمد رضا | لينک ثابت | موضوع: |

خیال لطیف

کجایی

تو را جستجو می کنم که در تاریکی قلبم گم شدی

دوباره برق نگاهت رادر تاریکی قلبم بنداز

تا تو را پیدا کنم ای خیال لطیف ای امید محال!

نوشته شده توسط محمد رضا | لينک ثابت | موضوع: |

غروب همیشه ...

نوشته شده توسط محمد رضا | لينک ثابت | موضوع: |

هیاهو

نوشته شده توسط محمد رضا | لينک ثابت | موضوع: |

همیشه...

هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا | لينک ثابت | موضوع: |

مي‌خواهم از تو متنفر شوم

سرم را در تاريکي گودالها فرو مي‌برم. لباس سکوت بر تن مي‌کنم و ديگر به تو نمي‌گويم بمان. کنار مي‌روم تا راه زندگي خود را به تنهايي طي کني. مي‌فهمم اما وانمود به نفهميدن مي‌کنم. حس را در خودم مي‌کشم. عشق را سرکوب مي‌کنم تا با تنهايي خود خوش باشي.
من با خنجر زدن به روح و جسمم، آنچه را که تو مي‌خواستي برايت فراهم کردم. آسوده باش که به آنچه مي‌خواستي رسيدي... در حاليکه حتي لحظه‌اي به آنچه من مي‌خواستم فکر هم نکردي...
براي اعتراض نيست که اين سخنان را مي‌گويم. بارها به تو گفته‌ام که قلب من از گدايي کردن عشق مستغني است. براي برهم زدن روزهاي آرامت هم نمي‌گويم. تکرار اين جملات براي اين است که روز به روز بيشتر از گذشته از تو و زندگيت متنفر شوم تا زندگي کسي را مانند تو نابود نکنم...!

نوشته شده توسط محمد رضا | لينک ثابت | موضوع: |

مي‌خواهم عاشق باشم و عاشق بمانم

من از بلنداي قله فراموش شدگان با شما سخن مي‌گويم. با من بگوييد عشق چه رنگي است؟ عشق را به من بياموزيد. دوست دارم بدانم اين واژه‌اي که کتابهاي قصه شما را پر کرده است، رازش در چيست؟
هان! اي مردم عصر يخي، مي‌گوييد که عشق از جنس بلور است. مثل دانه‌هاي کريستال شفاف و زيباست. شايد منظور شما همان قطره‌هاي اشکي است که هنگام جدايي دو دوست بر گونه‌هايشان جاري مي‌شود.
مي‌گفتيد عشق محکم و پايدار است. شايد از قلبهاي آهنيني سخن مي‌گوييد که امروزه همه جا پر شده است. قلبهاي محکمي که حتي ديگر صداي شکستنها را نمي‌شنوند.
عشق را هميشه به آتش تشبيه مي‌کرديد، منظور شما گرماي جانبخش آتش در شبهاي تار زمستان بود، يا از شعله‌هاي حيله که خانمان عاشق را مي‌سوزاند مي‌گفتيد.
مي‌خواهم بدانم وقتي از عشق سخن مي‌گوييد اين نقابي که به چهره‌تان مي‌زنيد براي چيست؟ شايد عشق از پشت اين نقاب زيباتر و دوست داشتني تر مي‌شود. کاش مي‌دانستم!! ابهام اين واژه را از ذهن من برداريد.
وقتي سخن ا زعشق به ميان مي‌آيد عکس يک قلب مي‌کشيد، اين همان قلبي است که روزهاي سخت جدايي بايد بشکند، يا منظور شما نزديکي دو دل است؟
من کتابهاي شما را خوانده‌ام، داستانهاي قشنگي که از دلدادگي نوشته‌ايد اما مي‌خواهم بدانم وقتي از کتاب بيرون مي‌آيم، عشق را کجا بايد جستجو کنم. با من سخن بگوييد، عشق کجاست؟ و چگونه است؟
مي‌خواهم عاشق باشم و عاشق بمانم.

منبع : www.2neshan.com

نوشته شده توسط محمد رضا | لينک ثابت | موضوع: |

مسافر شهر غم

دلم از دنیای پست و سنگی ادمها گرفته....چمدانم را می بندم اهنگ سفر کرده ام. نمی دانم به کجا

باید رفت ولی میدانم تصمیم سفر دارم. پا به داخل کوچه می گذارم از بی احساسی مردم سردم

می شود....

به هر کوچه که می رسم عشق را سنگسار می کنند.به عابری می گویم:

هوای کثیفی است!

- دود را می گویی؟ سری تکان می دهم.می گوید: دود اگزوز است.

می خندم ولی خوب می دانم دود اگزوز نیست. دودی است که از اتش دلهای سنگی بر خاسته....به

راهم ادامه می دهم. مردی روی گاری دورنگی می فروشد سرش حسابی شلوغ است. کمی جلوتر

عابری صداقت را زیر پایش له می کند.چندشم می شود.....صورتم را بر می گردانم تا نبینم

اما مگر می شود؟! نزدیک مغازه ای می ایستم مردی سه بسته خیانت می خرد.قدم هایم را تند می

کنم و به سرعت دور می شوم.

اشکهایم سرازیر می شود. شاعری شعر غم می سراید.شوریدگی ام رامی بیند:چه می خواهی؟

پاسخ می دهم: محبت! پوزخندی می زند:نیست!سالهاست افسانه شده. از او جدا می شوم.کمی

جلوتر پسری عاطفه را تنبیه می کند .....پای سفرم می شکند......به راستی شما

بگویید به کجا سفر کنم؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط محمد رضا | لينک ثابت | موضوع: |

ولادت حضرت مهدی (عج) بر شما مبارک باد

ای رخت روشنتر از مهر فروزان          اندکی بر ما بتاب

نوشته شده توسط محمد رضا | لينک ثابت | موضوع: |

فقط خدا میداند که عشق یعنی چه

براي تو از چه بگويم كه حتي قلمم را هم ياراي نوشتن نيست در زلال بودنت...تو دريايي ،آينه اي ،آسماني ....نه از آسمان هم بزرگتري.

امروز مي خواهم شعرم را با عطر آسماني تو خوشبو كنم و طنين ترانه ات باشم،تويي كه آواز هايت را هر صبح بين صدفها تقسيم مي كني.

اكنون كه با توام زير سقفي از ليمو و ياس زندگي مي كنم. خوب ميدانم به خاطر حضور توست كه ديوارهاي اتاقم با بوسه هاي فرشتگان آذين بسته شده.

اشكهايت راآنگاه كه دلواپس لحظه هاي دلواپسي ام بودي لابه لاي برگها و روي غنچه ها ديده ام.به سوسن و شبنم قسم مي خواهم بگويم : تو از اولين باران شتاب آلود بهار هم صميمي تري....

امروز مي خواهم روياي نيلوفران را برايت نقاشي كنم وبا تمام عشقي كه از خود تو ياد گرفته ام به خودت تقديم كنم...اي اولين وآخرين عشق

دعايم كن در زمانه اي كه چشمهاي تو روشن تر و گرمتر از آفتاب مي تابد رفيق شب نباشم...

 

نوشته شده توسط محمد رضا | لينک ثابت | موضوع: |

عشق از نوع کهکشانی

 

نوشته شده توسط محمد رضا | لينک ثابت | موضوع: |

دروغ وحقیقت

 روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده

لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت

لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه

حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

نوشته شده توسط محمد رضا | لينک ثابت | موضوع: |